تبليغاتX
قحط عاطفه


عاطفه خانوم خانه جدیدیش را توی بلاگر بنا کرده است. می خواهد توی بلاگر بنویسد از این پس. فقط یک خواهش دارد از دوست ها و رفیق های مجازی و راست راستکی اش، این عاطفه خانوم ، فقط عاطفه خانوم باشد لطفا. فامیلی عاطفه خانوم را ننویسد اگر احیانا دلتان خواست لینکش کنید یا از این حرف ها.

از این به بعد توی بلاگر بخوانیدم atefekhanom.blogspot را.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 23:25 توسط عاطفه خانوم


حجم وسایلی که با خودم آورده ام خانه پدری، آنقدر زیاد است که مجبور شدم یک سری هاش را همانطور بسته بندی شده، روی هم بگذارم گوشه اتاقم. بعد اینطوریست که یک سری از دیوارنوشته هایم رفته اند پشت این کارتون ها، هم دیوار نوشته ها خاطره مندند-!- و هم کارتون ها و این دو چمدان پرند از خاطره؛ گوشه خالی دیگری هم نیست توی اتاقم. یا باید دیوار نوشته ها را کپی پیست کنم یک جای دیگر، یا فکری برای این کارتون ها کنم.



*یک جمله کلیشه ای مسخره هست، که این روزها هی به خودم می گویمش و هی پوستم را کلفت تر می کنم باش. اینکه من اولی نبوده ام و آخری هم نیستم.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 1:56 توسط عاطفه خانوم |

 

یک پست اختصاصی برای شاپرک شرقی اسبق و همسر محترمشان شازده شرقی

پارسال دوست، امسال . . . ؟

۱) زرشک

۲) پیرزن کهنه

۳) لوبیای سحرآمیز

۴) بیییییییییب (ترجیحا در اینجا یک آهنگ پخش می شود)


 *کامنت گذاشتن برای این پست مختص شاپرک و شازده است*

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 22:36 توسط عاطفه خانوم |

 

   عاطفه خانوم یک زمانی اینجا شادی هاش را می نوشت و گاهی غصه هاش را. بعضی وقت ها غر می زد و یک روزهایی دلتنگی می کرد. عاطفه خانوم اما حالا می خواهد اینجا را تعطیل کند و برود پی کارش. عاطفه خانوم شاید یک روزی پشیمان بشود و برگردد، قطعا به همین زودی ها باز نخواهد گشت اما، این را می نویسد که همه پل های پشت سرش را برای برگشتن به این چاردیواری مجازی خراب نکرده باشد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 20:15 توسط عاطفه خانوم

 

   حالا درست مثل افلیج ها هیچ کاری بر نمی آید ازم، دل درد دارم. سر درد و دچار بی شعوری دست و پا گیری هم هستم. آنقدر که پاچه ی هرکسی را که از صد قدمی ام رد شود، می گیرم؛ بماند که توی این خانه بیشترین فاصله ای که می شود با کسی داشت، فکر نمی کنم بیشتر از 8 متر باشد، آن هم وقتی که قطر خانه را رسم کرده باشیم. اما این پاچه گرفتن به اس ام اس ها و تلفن و ایمیل هام هم سرایت کرده و دارم جای دندان هام را روی تن و بدن و جان و روح اطرافیام، عزیزهام، عزیزترین هام به یادگار می گذارم. این است که ترجیح می دم همچین وقت هایی تنها باشم برای خودم. بی هیچ روزنه ارتباطی.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 23:0 توسط عاطفه خانوم

 

آآآخ که بودنت را عشق است... عمیقا.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 21:44 توسط عاطفه خانوم |

 




+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 22:14 توسط عاطفه خانوم






Main Lieber…  Ich will dich, jetzt

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 14:40 توسط عاطفه خانوم |

 





+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 21:51 توسط عاطفه خانوم

 

   بعضی وقت ها، درست همان وقت هایی که در حال تمام شدنی، یک اتفاق هایی میافتد انگار. خدا یک هو یک طوری خودش را نشانت می دهد، که دلت قرص می شود یک جور عجیبی. آنقدر که توی این شرایط حالایی که خیلی هم دشوار است برات، آرام می شوی. اینقدر آرام که دلت می خواهد کنج یک دیوار را بگیری برای خودت، بنشینی بی صدا و نگاهش کنی و ببینی که چه طور خودش دارد کارها را درست می کند. گو اینکه هنوز نتیجه آن چیزی که به هم ریخته بودت، نا معلوم است. اما تو هی دلت آرام می گیرد هرچه بیشتر به لحظه سرنوشت سازت نزدیکتر می شوی. به لحظه ی که می تواند آنقدر خوشحالت کند که خیابان ولی عصر را از راه آهن تا تجریش بدوی و خوشحالیت را به همه آن هایی که هنوز حواسشان به آنچه می گذرد توی اطرافشان هست، نشان دهی. و یا زبانم لال آنقدر ناراحتت کند... ناراحت کلمه مناسبی نیست؛ اینقدر خوردت کند که دیگر نتوانی قد علم کنی. امیدوارم این حس آرامبخش سراب نباشد.

   لطفا نباشد جناب خدا.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 6:34 توسط عاطفه خانوم