اینجا اهواز. و من بعد از گذروندن دو سه روز شلوغ، با تاخیر، اعلام می کنم که به با نفیسه و رز سیاه کلی بهم خوش گذشت و عمیقا تمایل دارم که این جور سه شنبه ها تکرار بشه، حتی اگه چهارشنبه اش یه کنفراس درسی حاضر نکرده داشته باشم و همون چهارشنبه هم بخوام برم اهواز و نرسیده برم آرایشگاه و بعد هم یه عروسی که ...
تازه به نفع شماها هم شد چون یه لیست حاضر کردم که در اولین فرصت می ذارم تو وبلاگ تا قرار شد بیاید خونه جدیدم، واسم بیارید که نفیسه بایه لیوان ناااااااااااااااااااااااز یه قلم از اون لیستو کم کرد.
تازه با رز سیاه هم کلی دوست شدم و همون جا قرار تولد و تئاتر و این حرفا رو واسه آینده نه چندان دور اوکی کردیم.
خلاصه اینکه من آمادگی خودم رو اعلام کردم. برای شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سه شنبه و جمعه هایی که این مدلی بهم خوش بگذره و اصلا هم فکر نمی کنم که تکراری شدن، از مزه اش کم کنه چون شبیه باقالی پلوهای مامانم و نوچ نوچای بابا میمونه که بعد از این همه سال، هنوز شدیدا دلم می خوادشون.
*خدمت دوستای عزیزم هم عرض کنم که تا برگشتن من از هرگونه سورپریز، مهمونی، تولد، ازدواج، فارغ شدن و... پرهیز کنند، در غیر این صورت نویسنده این پست مسئولیتی نخواهد داشت، عواقب احتمالی به عهده برگزار کننده و شرکت کنندگان خواهد بود و مراسم انجام شده کان لم یکن تلقی خواهد شد!
فعلا همین.
آخرین پست گرگ بیابان برام غریبه نیست. دیشب وقت برگشتن به خونه، خسته و بی حوصله و سه نقطه یه هو یادم اومد که می تونم به جای درآوردن کلید و چرخوندنش تو قفل بد قلق، فقط زنگ بزنم تا در واسم باز شه. و این، تو اون لحظه، خیلی حس خوبی بم داد.
** یه پشه ی زشت کوچولو، به ظرافتی می تونه آدمو بیدار کنه و بیدار نگه داره که صد تا مرد نمی تونن!
من اساسا با اسباب کشی مشکل دارم. حالا می خواد مجازی باشه یا حقیقی. اسباب کشی حقیقی که به همت شاعرمسلک و کلو و دختر خاله و همسرش انجام شد. حالا مونده اسباب کشی مجازی که باید سر فرصت یه فکری واسش کرد.
دیشب داشتم فکر می کردم به خونه ی جدیدم.
به اینکه چه اتفاقایی می تونسته این تو افتاده باشه. مثلا اینکه چه آدمایی
ممکنه واسه بار اول تو این خونه با هم بوده باشن و این سقف همیشه واسه شون
خاطره باشه. یا به اینکه ممکنه دو نفر دقیقا زیر همین سقف از هم متنفر شده
باشند و بای بای. یا اینکه مثلا اولین عشقشون رو اینجا جشن گرفته باشن.
اینکه چه دیالوگ هایی رد و بدل شده. فحش! عاشقانه! منطقی! مسخره یا هر چیز
دیگه ای. چه فیلم هایی دیدن تو این خونه، بعد از این فیلما وقتی حالشون یه
جوری شده شونه و بغلی داشتن واسه خودشون یا تنهایی گذروندنش. به قاب عکس
ها و تابلوهایی که ممکنه رو دیوار این خونه بوده باشن هم فکر کردم و به
اینکه باید یه فکری واسه دیوارای لخت اینجا کرد تا اینطوری شرمنده نشن
وقتی بشون زل می زنم. حتی به این فکر کردم که ممکنه یه آدم ... اینجا،
درست تو همین ظرفشویی دندونش رو مسواک کرده باشه و چندشم شد و پاشدم با
ضدعفونی افروز شستمش که خاطرم جمع شه. خلاصه اینکه کلی فکر اومد تو ذهنم.
به خونه ی خودم هم فکر کردم. خونه ی قبلیم. به اینکه کلی اولین بار داشتم
تو اون خونه. به خوبی ها و به بدی هایی که تجربه کردم و به خوبی هایی که
می تونستم تجربه کنم و نکردم و این حرفا.
حالا حکایت این وبلاگ. فکر کن عاطفه خانوم بلاگفا رو ببندم و برم تو یه سرویس دیگه. آخه کی می دونه چه کامنت های خصوصی عاشقانه و فحش و این حرفا واسه من اومده اینجا. یا مثلا کی می دونه که یه بار نادی با من تماس گرفت و گفت که امیرشون گفته یه کامنت بی ادبانه -به معنی غیر اخلاقی مثلا- واسه من گذاشتن و بدوم پاکش کنم! کی می دونه چه پست هایی اینجا نوشته شده که هیچ وقت منتشر نشده! و از کلی از این حرفا.
اینه که می گم اساسا با اسباب کشی مشکل دارم.
چه غلطا!!!