تبليغاتX
قحط عاطفه

 

اکیدا توصیه می کنم نیاز به وجود یک مرد را توی هر خانه جدی بگیرید، اصلا این دولتمردان کودن به جای این همه طرح و برنامه، باید تصویب کنند که توی هر خانه وجود یک مرد الزامی است. آخر تنها با وجود یک مرد توی خانه است که می شود خاطرجمع ماند که در هیچ بطری نوشابه، دوغ، دلستر و حتی روغن مایع بهاری، بدون دغدغه باز می شود و زباله ها روی هم انبار نمی شوند.

*حالا توی خانه یک روغن مایع بهار و یک بطری دوغ بدون گاز هانسی دارم که تلاش های مذبوحانه ام برای باز کردنشان بی نتیجه مانده و کلی هم زباله که از روز جمعه روی هم انبار شده. یعنی این همه دلیل کافی نیست برای اینکه  از هر پیشنهادی با آغوش باز استقبال کنم؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 11:39 توسط عاطفه خانوم |

 

آدم ها را باید نوشت. آدم ها هرچه قدر هم آدم ها را دوست داشته باشند، روزی می رسد که کمرنگ شوند. یعنی هر روز که می گذرد کمرنگ و کمرنگ تر می شوند تا روزی که فقط زردی لکه ای باقی می ماند ازشان که لزوما خوشایند نیست. آدم ها را برای ماندن باید نوشت. آدم ها وقتی نوشته شوند، جاودانه می شوند. ماندنی می شوند. دور ریخته نمی شوند. گم نمی شوند. آدم ها را باید نوشت، نباید جار زد. اصلا همین نوشته هاست که آدم ها را می سازد. شاید روزی، روزی که مثلا ما فکر می کنیم حالا هزار هزار سال ازش گذشته، همان روزها که نمی نوشتند هنوز، روی دیوار غاری تصویرمان کرده اند، یا روی لوحی گلین نقشمان زده اند و بود شدیم. ها؟ شاید اگر آن غارنشین تصویری از من نمی ساخت، حالا بود نشده بودم. این است که می گویم آدم ها را باید نوشت. که آدم ها از نوشته ها زاده می شوند و با نوشته ها ماندگار. و درست همین است که می گویم آدم ها را نباید جار زد. آدم ها بهتر است روی دیوار غار، روی لوح گلین مدفون زیر خاک ها خاک، روی سفال پنهان شده در هزار توی پستو بمانند.

هرچند که با همه این حرف ها ما را پیشترها نوشته اند، یعنی مثلا این که من بیایم توی دیگری را بنویسم یا از این جا به بعدت را عوض کنم، گول زده ام خودم را و همه را. اما اگر روزی بخواهم بنویسم برای زایش، از کسی می نویسم که می خندید با دلش به پهنای صورتش و توی واژه هاش «آه» نبود.

 * من سردم است

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

...آن شراب مگر چند ساله بود؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 17:25 توسط عاطفه خانوم |

 

زمستون برای ماهیا خیلی سخت تره تا برا مرغابیا. تو رو به خدا مغزتو یه ذره به کار بنداز... اونا توی همون یخ صاحب مرده زندگی می کنن. اصلا طبیعتشون اینطوره. وقتی که یخ می زنن تا آخر زمستون همون طور سرجاشون می مونن...خیال نکن وقتی زمستون می آد ماهیا می میرن.

 

ناطور دشت. جی دی سلینجر

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 21:56 توسط عاطفه خانوم |


خاک بر سرت. دانشجویی و مثلا تحصیل کرده. کارشناسی ارشد می خوانی خیر سرت اما قد یک نخود عقل و شعور نداری. یعنی خدایی می خوام ببینم اگر یک نابینا ببینی، هرجا، توی دانشگاه یا هر قبرستان دیگری، عین بز توی چشم های نابیناش نگاه می کنی و می پرسی: ببخشید شما کوری؟! البته اینقدرها هم نمی شود ازت انتظار داشت. احتمالا خیلی هم اگر ادب به خرج بدهی می پرسی: به نظر کور می رسی؟ حالا واقعا کوری؟

احمقانه نیست؟ امروز توی راهرو دانشگاه دلم می خواست فکت را بازسازی کنم. آدم اهل دعوایی نیستم یعنی حتی اگر پای بحث و گفت و گو هم باشد، وقتی احساس کنم کار به کل کل کشیده و طرف نمی فهمدم، بی خیالش می شوم و می گویم: ok تو راست می گی. اما امروز جدا دلم می خواست فکت را منهدم کنم، بعد بیشتر دلم برای خودت سوخت که مثل انقلاب سه دهه از عمرت گذشته و هنوز شعوری چیزی نداری و این یعنی خیلی سه نقطه ای. خیلی.


مرده شور این وبلاگ رو ببرد که نمی شود توش راحت گفت. مرده شور تو را ببرد هم دانشکده ای خوش قد و بالا و چیز بلد که آدم رو به حالی می اندازی که دوست دارد هرچه فحش از بچگی ش شنیده از مغزش کپی پیست کند توی این وبلاگ. مرده شور من را ببرد که این روزها این طوری شده ام. این طوری  که تو توی چشم هام نگاه می کنی ازم می پرسی ...



+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:11 توسط عاطفه خانوم |